تبلیغات
زنده باد عاطفه - هفت تیر...
چهارشنبه 13 آبان 1388  08:31 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 13 آبان 1388 09:00 ب.ظ
توسط: شیوا

اینجا هفت تیر است که به قول هژیر، جهان از آن آغاز می شود و جهان در آن تمام می شود..

اولین ضربه باتوم که می نشیند روی شانه هایت،شیرینی‌اش تا عمق وجودت می‌رود.. به یاد تمام حسرت 102 روزی که نبودی و ندیدی.. بعد داستان دویدن‌ها، داستان اشک‌آور خوردن‌ها، دود سیگاری که هی می‌فرستی در ریه‌هایت ، یا فوت می‌کنی به صورت پسر کنار دستی که نمی‌شناسیش و هرگز هم دیگر نخواهیش شناخت..

حدیث امروز اما حدیث درد است و بغض عمیق..

وقتی گروه دیگری مقابلت رژه می‌روند و هر چه دلشان می‌خواهد می‌گویند، شعار می‌دهند، علیه تو  .. پلیس امنیتشان را تامین می‌کند.. تو اما درست در کنار آنها ایستاده‌ای، حتی پلاکارد هم نداری و نه هیچ چیز دیگری.. اما امنیت تو تنها با باتوم و اسپری فلفل و سیلی‌های مداومی که روی صورتت می‌نشیند، تامین می‌شود.. جای دستهای سنگین مرد، روی صورتت رد انداخته و می‌سوزد..

بغض داری و یادت می‌افتد به آن‌ها که تا همین دو روز پیش بودند و امروز دیگر نیستند..

دردناک است.. دردناک است..

اینجا میدان هفت تیر است.. چندمین باتوم که می‌نشیند روی کمرت.. تازه یادت می ا‌فتد که این واقعیت تاریخ است.. آنها می‌زنند، ما کتک می‌خوریم، زندان می‌رویم، می‌میریم و باز آنها می‌زنند..

امروز روز غریبی بود.. باز، خیلی‌ها نیستند.. امشب..

 

پی نوشت: حالا، چشم‌بندت را زده‌ای، چراغ بزن تا نگهبان در را باز کند.برای دستشویی.. برای چه سوال پیچت می‌کنند، برای چه می‌زنند توی صورتت؟.. برای چه رفیق..

حالا، اولین روز انفرادی را پشت سر گذاشته‌ای، .. تو بگو، چند روز، چند هفته، چند ماه باید صبر کنم تا برگردی.. تو بگو، کی سوالهایشان تمام می‌شود.. من صبر می‌کنم، من می‌ایستم تا بازگردی و‌آن وقت به بلندترین فریاد این کوچه سوگند، .....

هیچ، ..  بازگرد، برایت خواهم گفت!

 

   


نظرات()   

زنده باد عاطفه

زندانیان سیاسی را آزاد کنید