تبلیغات
زنده باد عاطفه
یکشنبه 22 آذر 1388  10:44 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: شیوا

 

هی سعید.. حالا پشت درب آهنین كدام سلول انفرادی كدام بازداشتگاهی نمی‌دانم؟ حالا برای چه چشم‌بند زده‌ای و داری بازجویی پس می‌دهی، نمی‌دانم؟.. حالا كدام بازجو و كدام تیم وزارت اطلاعات دارند سیم جیمت می‌كنند، نمی‌دانم؟

اما سعید، من ایمان دارم به آن روزهایی كه می‌آیند و سلولی نیست تا ما را، شما را، در تنهایی خود اسیر كند.

راستی سعید، بگو دیوار كدام خانه را در نیمه شب بالا رفتی؟.. كدام محموله قاچاق را وارد كشور كرده‌ای..؟ دستت به خون كدام آدمی آلوده شده است؟.. كدام بنده خدا را آزار داده‌ای؟

رفیق شب‌های فریاد و دلهره، روزهای ستاره‌دار بودن و اعتراض، روزهای زندان و نگرانی، روزهای بی من، روزهای بی همه، رفیق تمام روزهای این سال‌ها....

دلت كه برای یك انسان و حقش لرزید. آن‌جا آغاز لغزیدنت بود . آنجا نقطه آغاز بازجویی‌ها و سوال‌هاست.

دلت كه برای یك انسان لرزید. برای یك زندانی. یك زن. یك كودك كار. آن‌جا نقطه آغاز مجرمیتت بوده..

اصلا همان‌جا بود كه اولین جرم را مرتكب شدی. كه به انسان ایمان آوردی. كه انسان را پاس داشتی و نه هیچ چیز دیگر را.

حالا سعید.. گوشه سلول انفرادی بند نمی‌دانم چند زندان اوین. تمام خاطرات این سالها را با خودت مرور كن. دیوارهای انفرادی شرمسار طاقتت می‌شوند، رفیق من.

حالا تو رفته‌ای پشت آن دیوارها كه من تازه تركشان كرده‌ام.

و باز، روزهای بازداشت و دلهره و اعتراض. لعنت به این روزها که قرار است بیایند بدون شما... لعنت به انتخابات...

سعید، 9 آذر در یادت می‌ماند تا همیشه. چراغ بزن تا نگهبان در را باز كند برای دستشویی. پایت را كه دراز نمی‌شود به عرض سلول، جمع كن در خودت. نگذار دیوارهای انفرادی تو را از خودت دور كنند.

سعید.. سعید.. سعید..

حالم خوش نیست. اما ما چاره‌ای نداریم جز ایستادن. ما ایستاده‌ایم دوست من. تو ایستاده بمان

پی نوشت: حالا دو هفته گذشته که سعید ها را برده‌اند و حالا گوشه سلول انفرادی روزشان را شب می‌کنند. ملاقات ندارند و تلفن تنها دو بار زده‌اند. خبری نیست.

پی نوشت: این روزها چندان فرصتی نیست برای زیاد نوشتن. آنقدر خبر هست. خبر بد که تا به خودت بیایی می‌بینی زیر حجم این همه اخبار داری له می‌شوی.

 

   


نظرات()   
پنجشنبه 5 آذر 1388  06:23 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 5 آذر 1388 06:50 ب.ظ
توسط: شیوا

متن فراخوان آغاز به كار كمپین " من عاطفه‌ام":

درحالی كه هر روز اخبار صدور احكام سنگین علیه فعالان سیاسی تمام صفحات وب‌سایت‌ها را پر می‌كند. یك خبر، یك محكومیت، روز سه شنبه 4 آذرماه، در میان تمامی اخبار، منتشر شد و گم شد.

خبر 4 سال محكومیت دختری كه نه نامی بزرگ داشت و نه منصبی. قاضی دادگاه هم در جواب اعتراضش كه گفته بود، چرا سایرین را بعد از صدور حكم با قرار وثیقه آ‍زاد می‌كنید و من را نه، به او گفته بود كه " خودش را با آن‌ها مقایسه نكند." و عاطفه مقایسه نكرد،‌ نه با آن‌ها و نه با هیچ كس دیگر. اما آن‌جا كه صحبت از زندانی كشیدن و حبس به میان می‌آید. عاطفه، هم‌پای همان كسانی حكم می‌گیرد كه نباید خودش را با آن‌ها مقایسه كند.

عاطفه نبوی، اولین زنی است كه به دلیل اعتراضات پس از انتخابات حكم محكومیت دریافت كرده است. آن‌هم تنها به دلیل شركت در تظاهرات 25 خرداد. تظاهراتی كه خیلی از ما در آن شركت كرده‌ایم و از این لحاظ هم جرم عاطفه‌ایم. اما حالا ما در خانه‌هایمان نشسته‌ایم و عاطفه باید برای همه آن 3 میلیون نفری كه ‌آن روز در خیابان حضور داشتند، در زندان بماند. 4 سال.

كمپین " من عاطفه‌ام" از آن رو توسط جمعی از فعالان مدنی تشكیل شده، تا توجه افكار عمومی و نهادهای بین المللی را به حكم غیرعادلانه صادر شده علیه عاطفه نبوی جلب كند.از این رو، ما در اولین فراخوان خود از همه كسانی كه در اعتراضات پس از انتخابات و به خصوص در تظاهرات 25 خردادماه شركت كرده‌اند، می‌خواهیم با نوشتن چند خط، برای عاطفه و برای دستگاه قضایی، بگویند كه ما هم‌جرم عاطفه هستیم و اگر قرار است او زندانی شود، باید همه ما به جرمی مشترك زندانی شویم.عاطفه نبوی در زندان است و نامش در هیاهوی این همه خبر بازداشت و زندان گم شده است. این دختر 28 ساله، باید 4 سال در زندان بماند. برای یك روز حضور در خیابان. یك روز اعتراض. ما می‌خواهیم بگوییم كه مانند او فكر می‌كنیم. كه همه ما عاطفه هستیم. كه باید همه ما را زندانی كنند.

آدرس کمپین : " من عاطفه ام"

آدرس صفحه فیس بوک : " عاطفه را آزاد کنید"

دوستان این کمپین را به همه معرفی کنید. و به فراخوان آن پاسخ دهید. چند خط نوشتن کار سختی نیست. نوشته‌هایتان را ارسال کنید تا در وبلاگ قرار بگیرد. به اطرافیانتان هم اطلاع دهید تا بنویسند. نگذاریم عاطفه 4 سال در زندان بماند.

   


نظرات()   
پنجشنبه 28 آبان 1388  06:33 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 2 آذر 1388 10:26 ب.ظ
توسط: شیوا

طولانی مدت نیست كه می شناسمت، قدمتش به اندازه همین 5 ماه گذشته است. همین 5 ماه زندان و چشم بند و بازجویی..

 

جلسه دوم بازجویی است كه آقای بازجوی از بازداشت شما می‌گوید، من تا آن موقع نمی‌شناسمت و بازجو می‌گوید كه تو را به همراه "ضیاء" و 8 نفر دیگر در خانه‌ای بازداشت كرده‌اند. می‌گوید كه جلسه داشته‌اید به قصد راه‌اندازی اغتشاش. كه سازمان مجاهدین هدایتتان می‌كرده.

من هیچ‌كدام از حرف‌هایش را باور نمی‌كنم. آنجا می‌فهمم كه عاطفه نبوی، دخترعموی ضیا نبوی هم بازداشت شده و اینجاست.

 

من خبری از حال و روزت ندارم. ما در بند 2 هستیم و شما در بند 1.

مدت بودنم در سلول انفرادی هم كه درست سلول كناری شما بود.مشت‌هایم كه می‌كوبیدم برایتان روی دیوار، پاسخی نداشت.من صدای خنده‌هایتان را گاهی می‌شنوم در سكوت سلولم. صدای تلویزیونی كه از سلولتان می‌آید و شاد می‌شوم از اینكه اینجا، پشت این سلول‌های در بسته‌آهنی، زندگی هست.

 

نمی‌دانم روز چندم است؛ ژیلا هنوز آ‍زاد نشده، سعیده را به تنبیه تلاشمان برای برقراری ارتباط با سایر سلولها برده‌اند سلول انفرادی، من مانده‌ام و ژیلا.با تلویزیونی كه هنوز دو هفته نشده، برای تنبیهمان كه دیگر از اخبار بی‌خبر بمانیم، قطع كرده‌اند.

 

من و ژیلا هر روز یكی از آرزوهایمان این است كه یك هم‌سلولی جدید بیاید. یك نفر كه خبری داشته باشد از بیرون. روزها تكراری است. حرف‌های من و ژیلا هم تمام شده با هم. هیچ چیز در سلول نیست.

 

ساعت باید حدود  8 شب باشد كه زن زندانبان در را باز كند و ناهید با موهای بلوند وچشم بند وارد سلول می‌شود. من بلند می‌شوم و خوش‌آمد می‌گویمش.

 

ناهید آنقدر خبر دارد برایمان كه من و ژیلا سیراب می‌شویم. از بازداشتی‌های بهارستان است. او از تو می‌گوید. از چندساعتی كه در سلول 14 با تو بوده. از بی‌تابی‌هایت. از گریه‌های مداومت و اینكه می‌گفتی، من بی‌گناهم و نمی‌توانم این زندان را با بی‌گناهیم تحمل كنم.

 

من و ژیلا، غصه‌دار می‌شویم. و تا روز آخر هم فكر می‌كنیم به بی‌تابی‌های تو.

مرضیه هم كه می‌آید در سلول.. باز از تو می‌گوید.. می‌گوید كه حال عاطفه خوش نیست. می‌گوید كه بی‌گناهی، كه همه‌ ما بی‌گناهیم.

 

و بعد آن روز كذایی.. خاطرت هست عاطفه؟.. تنها روزی كه در زندان بغض كردم، برای تو..

من رفته‌ام به اتاق بازجویی.. فكر می‌كنم بعد از 20 روز دوباره خوانده شده‌ام.

 

شنیده‌ام كه پیش از انتقالت به 209، برخوردهای خوبی با تو صورت نگرفته..من معترضم و می‌خواهم اینجا، به این‌هایی كه ادعا دارند، رفتار و اخلاقشان اسلامی است و قانونی ، ثابت كنم كه چنین نبوده. بازجو از نامه كروبی می‌گوید و ادعایش در مورد تجاوز به بازداشتی‌ها. می‌پرسد كه من باور می كنم؟

من جواب می‌دهم كه مطمئنم حقیقت دارد  و بعد بحثمان بالا می‌گیرد و من در این میان از رفتارهای بد انجام شده با تو می‌گویم. بدون اینكه نامت را بیاورم.

4 یا 5 ساعت با هم كلنجار می‌رویم.. او می‌گوید كه نامت را بگویم. و قول می‌دهد كه تا من اجازه ندهم از تو چیزی نپرسد.می‌گوید كه می‌خواهیم این موضوع را پیگیری كنیم.می‌گوید كه اجازه نمی‌دهیم این مسائل در وزارت اطلاعات اتفاق بیفتد. می‌گوید كه پدر آن كسی را كه خلاف كرده باشد در می‌آوریم. هی می‌گوید و می‌گوید.

 

من هی مقاومت می‌كنم برای نگفتن اسمت..اما انگار گول می‌خورم، بلاخره من هم اعتماد می‌كنم به آقای بازجو.. و وقتی نامت را می‌گویم، او باز قول می‌دهد كه هر وقت من بخواهم، از تو به خاطر این مساله تحقیق می‌كنند.

 

اما هنوز دقایقی نگذشته. من رو به دیوار نشسته‌ام و دارم برگه‌های بازجویی را سیاه می‌كنم.

مردی بالای سرم فریاد می‌كشد:" اسمت چیه؟" .. من با ناباوری از روی برگه بلند می‌شوم.. چند لحظه ساكتم. چرا به خودش اجازه داده با من اینطور حرف بزند. باورم نمی‌شود كه با من باشد.

با صدای ضعیفی می‌پرسم" با منی ؟" مرد دوباره با آن لحن بی‌ادبانه و پرخاش‌جویش، فریاد می‌زند كه " آره با توام، اسمت چیه؟".. من می‌فهمم كه حالا وقت ساكت نشستن نیست.. صدایم را بلند می‌كنم.. من هم داد می‌زنم.

" نظرآهاری"..

باز با همان لحن فریادگونه‌اش، حرف می‌زند كه الان عاطفه نبوی اینجاست. میتونی برگردی ببینیش. من برمی‌گردم، تو را می‌بینم كه پشت سر من ایستاده‌ای و احتمالا شوكه شده‌ای از این برخوردها.

داد می‌زند، بگو كه چه ادعایی كرده‌ای.

من آرام و با جملاتی شمرده می‌گویم:" عاطفه جان من شنیده‌ام ....... " حرفم كه تمام شد، تو می‌گویی:" نه، نه، اصلا اینجوری نبوده.."صدایت به نظرم می‌لرزد.فضای بدی است. من روی صندلی نشسته‌ام.

 

مرد داد می‌زند كه حالا باید از خانم نظرآهاری شكایت كنی به خاطر این اتهامی كه به تو و وزارت اطلاعات زده است.

من می‌گویم كه من اتهام نزدم. من شنیده‌هایم را مطرح كردم برای حل شدن.

آن یكی داد می‌زند:" تو گه خوردی ، آشغال كثافت"

من داد می‌زنم:" درست صحبت كن "

بازجو آن‌ها را از اتاق بیرون می‌كند.

صدای تو را می‌شنوم كه می‌گویی، من شكایتی ندارم از این خانم( یعنی من).. و آن مرد كه بعدا فهمیدم، "سید" صدایش می‌زنند. - از بازجوهای تیم نفاق است به قول خودشان و آدم كثیفی است كه در كتك زدن و برخوردهای وحشیانه با زندانیان سیاسی، درنگ نمی‌كند- هی سر تو داد می‌زند كه باید شكایت كنی علیه او، باید بنویسی و تو هی می‌گویی كه نمی‌نویسم.

 

من حالم از این برخوردها با تو بد می شود. بغض می‌كنم. بازجویی را تمام می‌كنم و بر می‌گردم به سلول.

آن یكی مرد كه می‌گویند از حراست 209 آمده، در جواب بازجو كه در راهروی بند به او می‌گوید:" شیوا خانم، حقوق بشریه و از اون لحاظ این موضوع را مطرح كرده" داد می زند : " من چیزی نگفتم، گفتم : گه خورده كه این حرفا رو زده، الانم میگم گه خورده.. صدایش می‌آید در اتاق.

باز بازجو می‌گوید كه حقوق بشریه.. و او در راهروی بند داد می‌زند:  ك....م  تو حقوق بشرش.

من سرد می‌شوم. یخ می‌كند بدنم.

 

بگذریم از اتفاقات بعدیش.

من تا روز آخر هم برای تو عذاب وجدان دارم. و مقصر می‌دانم خودم را برای آزاد نشدنت. بعد وقتی مرضیه به سلول من می‌آید. از آن روز می‌پرسم كه چه اتفاقی افتاد برای تو. مرضیه می‌گوید كه بعد از بازگشت به سلول تا ساعت‌ها گریه كرده‌ای.

 

من نگرانم برای تو و هر كه را می‌بینم، سراغ تو را می‌گیرم.

 

++

 

وسایلمان را جمع كرده‌ایم جلوی در.. من با چشم‌بند، در راهرو ایستاده‌ام. تو داری وسایل سلولتان كه حالا سلول كناری من است. بیرون می‌گذاری، نگاهی به هم می‌اندازیم و تو می‌گویی، : "تو هنوز آزاد نشدی" من می‌گویم كه مانده ام تا با هم برویم.

داریم از 209 خارج می‌شویم و از همین است كه می‌توانیم حرف بزنیم با هم

و این 4 روز اخر. در قرنطینه متادون. با همیم. حالا حالت خوب است.

بعضی از كتاب‌های شبنم، سرگمیمان شده است. شب‌ها شاملو می‌خوانیم و اخوان و فروغ

 و از آن روز كذایی حرف می‌زنیم. تو می‌گویی كه خوب شد من آن مسائل را مطرح كردم و حالا من عذاب وجدانم را برای ماندن تو، تسكین داده‌ام.

حالا حالم بهتر است.

++

عاطفه.. روز آخر برایت نوشتم كه همیشه پر عاطفه بمان..

++

من آمده ام بیرون و تو گه‌گاهی از بند عمومی زندان، تماسی می‌گیری و حرفی می‌زنیم.

دادگاهت هفته پیش برگزار شده و هنوز حكمی نداده‌اند. با این احكام سنگین این روزها، من برایت بیش از همیشه نگرانم.

اما عاطفه، آن دادگاهی كه حكم بر محكومیت تو دهد. آن زندانی كه تو را مجبوس خود كند. بر جای نمی‌ماند.

من ویران می‌كنم. دیوارهای آن زندان را كه بخواهد عاطفه را از من دور كند.

 

عاطفه، راستی، تو به روح اعتقاد داری؟!

 

پی نوشت: این قسمت روح، مربوط به تیکه کلام من است در زندان.. ای تو روحش!

 

پی نوشت: باید اعتراف کنم، آنچه من در مورد عاطفه شنیدم، انچه واقعا اتفاق افتاده بود، نبود..

 

اخبار مربوط به عاطفه را میتوانید در سایت کمیته گزارشگران حقوق بشر ببینید.

 

پی نوشت : کبری را منتقل کرده‌اند بند عمومی، بعد از 4 ماه، اصلا باورم نمی‌شود که من‌آزاد شده باشم و این دختر، هنوز در زندان باشد.گفته‌اند به شرطی آزادش می کنند که از شوهرش طلاق بگیرد. خیلی حالم گرفته است از اینکه می‌بینم کبری هنوز آنجاست. من خجالت زده‌ام، خواهر. من خجالت می‌کشم که آزاد شدم و شما هنوز آنجایید. ببخشایید مرا اگر حالا اینجا میان این همه حجم از اخبار بد نشسته‌ام و شما هنوز پشت دیوارها هستید. من خجالت زده‌ام کبری که هیچ کاری از دستم برای تو بر نیامد.

 

انتقال کبری زاغه‌دوست از بازداشت‌شدگان بهشت زهرا به بند عمومی پس از 4 ماه بازداشت در بند 209

   


نظرات()   
چهارشنبه 13 آبان 1388  08:31 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 13 آبان 1388 09:00 ب.ظ
توسط: شیوا

اینجا هفت تیر است که به قول هژیر، جهان از آن آغاز می شود و جهان در آن تمام می شود..

اولین ضربه باتوم که می نشیند روی شانه هایت،شیرینی‌اش تا عمق وجودت می‌رود.. به یاد تمام حسرت 102 روزی که نبودی و ندیدی.. بعد داستان دویدن‌ها، داستان اشک‌آور خوردن‌ها، دود سیگاری که هی می‌فرستی در ریه‌هایت ، یا فوت می‌کنی به صورت پسر کنار دستی که نمی‌شناسیش و هرگز هم دیگر نخواهیش شناخت..

حدیث امروز اما حدیث درد است و بغض عمیق..

وقتی گروه دیگری مقابلت رژه می‌روند و هر چه دلشان می‌خواهد می‌گویند، شعار می‌دهند، علیه تو  .. پلیس امنیتشان را تامین می‌کند.. تو اما درست در کنار آنها ایستاده‌ای، حتی پلاکارد هم نداری و نه هیچ چیز دیگری.. اما امنیت تو تنها با باتوم و اسپری فلفل و سیلی‌های مداومی که روی صورتت می‌نشیند، تامین می‌شود.. جای دستهای سنگین مرد، روی صورتت رد انداخته و می‌سوزد..

بغض داری و یادت می‌افتد به آن‌ها که تا همین دو روز پیش بودند و امروز دیگر نیستند..

دردناک است.. دردناک است..

اینجا میدان هفت تیر است.. چندمین باتوم که می‌نشیند روی کمرت.. تازه یادت می ا‌فتد که این واقعیت تاریخ است.. آنها می‌زنند، ما کتک می‌خوریم، زندان می‌رویم، می‌میریم و باز آنها می‌زنند..

امروز روز غریبی بود.. باز، خیلی‌ها نیستند.. امشب..

 

پی نوشت: حالا، چشم‌بندت را زده‌ای، چراغ بزن تا نگهبان در را باز کند.برای دستشویی.. برای چه سوال پیچت می‌کنند، برای چه می‌زنند توی صورتت؟.. برای چه رفیق..

حالا، اولین روز انفرادی را پشت سر گذاشته‌ای، .. تو بگو، چند روز، چند هفته، چند ماه باید صبر کنم تا برگردی.. تو بگو، کی سوالهایشان تمام می‌شود.. من صبر می‌کنم، من می‌ایستم تا بازگردی و‌آن وقت به بلندترین فریاد این کوچه سوگند، .....

هیچ، ..  بازگرد، برایت خواهم گفت!

 

   


نظرات()   
دوشنبه 11 آبان 1388  10:51 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 11 آبان 1388 11:02 ب.ظ
توسط: شیوا

دست بند را باز كن سرباز، این دستها مقدس است، باز كن این دست بند اسارت را، این پسر، دانشجو است، ستاره دارد..

سرش پایین است و تند تند می‌نویسد، اتهامات بازپرس سبحانی تمام صفحه را پر كرده و او همینطور ریز به ریز جواب‌هایش را می‌نویسد، سرش را هم بلند نمی‌كند- من می‌بینمش از پشت سر، كمی این پا و آن پا می‌كنم، باصدای بلند حرف می‌زنم شاید صدایم سرش را برگرداند..بلاخره نگاه می كند، سری تكان می‌دهیم و لبخندی..

بیرون كه می‌آید، دلم می‌خواهد ، به رسم زندانیانی كه تازه آزاد می‌شوند، بغلش كنم و آفرینی بگویم. دادگاه انقلاب است.. جلوی در شعبه 2 بازپرسی امنیت، ما ایستاده‌ایم و به اندازه 4 ماه حرف داریم برای هم.. سبحانی از دفتر بیرون می‌آید، نگاهی می‌اندازد و غر می‌زند كه " چیه دوباره جلسه تشكیل دادین؟" ما لبخند می‌زنیم و 1 ساعتی در راهروهای دادگاه انقلاب، بین زندانیان مختلف، با هم حرف می‌زنیم از بازجویی‌ها، از 209، از روزهای ملاقات، از دلخوشی‌های مشترك یا اتهامات مشترك، می‌گوییم و می‌گوییم.. سرباز می‌گوید: چقدر شما حرف دارید؟.. پاسخ می‌دهم، به اندازه 4 ماه، كه هی به فكر همدیگر باشیم و ندانیم حال آن یكی را..

××

دو هفته از بازداشتم گذشته است، سیزده روز است که افتاده ام گوشه سلول انفرادی- بی خبر- بدون بازجویی- بدون هیچ اتفاقی

××

بازجو مقابل در ایستاده و راهنمایی‌ام می کند- از پله ها به پایین-

قبل از همه چیز سراغ ستاره‌دارها می‌رود و فلسفه بافی‌ها و تئوری‌های توطئه‌اش که فقط خنده‌ام را به همراه دارد...کلی آسمان و ریسمان به هم بافته می‌شود که اخر سر بگوید شورای دفاع از حق تحصیل مستقل نبوده و در این میان "ضیا نبوی" عامل این وابستگی است.. آن‌هم به کجا؟ - سازمان مجاهدین.. در میان لبخندهای من، می‌گوید که "ضیا" را هم بازداشت کرده‌ایم.. لبخندم محو می‌شود و او ادامه می‌دهد:" سیدم اینجاست".. ادامه بازجویی دیگر مهم نیست.. سوالهای بازجو در میان قانون و تبصره‌های من، تمام می‌شود

به سلول بر می‌گردم. حس بدی دارم... به "ضیا" فکر می‌کنم، به همه روزهایی که با هم پلاکارد دست می‌گرفتیم و از ستاره‌دارها می‌گفتیم برای مردم. به تلاشش و به ستاره‌های روی سینه‌اش .. روزهای بعد به بی‌خبری می‌گذرد، هیچ‌کس از ضیا خبر ندارد. هیچ جا اثری از حضور او نیست. خیلی بعدتر می‌فهمم که نامش در کیفرخواست اولیه دادگاه‌های علنی آمده است و شورای دفاع از حق تحصیل به عنوان بازوی سازمان مجاهدین معرفی شده است. از ضیا اما خبری نیست

×× این جلسه فقط مربوط به شورای دفاع از حق تحصیل است. می‌گوید: " اسامی اعضای شورا را بنویسم" می‌گویم که کسی را نمی‌شناسم. "ضیا" در اتاق کناری بازجویی پس می‌دهد. بازجو می‌رود به اتاق ضیا، به او می‌گوید که شیوا اسامی اعضای شورا رو یادش نمیاد، براش بنویس.. بازجو برگه را می‌آورد  و من پشت برگه می‌نویسم: "ستاره دانشجو نشان افتخار است" و می‌دهم دست بازجو

خبر می‌آورند که موهای ضیا را تراشیده‌اند. خبر می‌آورند که کتکش زده‌اند.. خبر می‌آورند که ملاقات ندارد.. خبر می‌آورند که زیر فشار است.

××

حالا اینجا در دادگاه انقلاب، من روبرویش ایستاده‌ام و با هم از همه روزهای رفته می‌گوییم و قهقهه سر می‌دهیم.

باز می‌گوید که انقدر حقوق بشر حقوق بشر نکن.. ما حالمان خوب است! .. برای چی شلوغ می‌کنی.. من می‌خندم و او هی توصیه می‌کند که مراقب باش، به زندگی‌ات برس..منم از آن باشه‌هایی می‌گویم که معنای صدتا نباشه را دارد

×××

حالا تو تاب بیاور رفیق. نام دانشجویان ستاره‌دار با نام تو گره خورده.. آنها کوچک‌تر از آنند که بتوانند، ستاره‌هایت را دست مایه‌ای برای محکوم کردنت، کنند. آنها کوچکند رفیق. تمام می‌شود این روزها را..

پی نوشت: ضیا نبوی، مجید دری و پیمان عارف، ستاره‌دارهای زندانی را ‌آزاد کنید

   


نظرات()   
جمعه 8 آبان 1388  11:18 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: شیوا

 

مرضیه، دو سه ساعتی است که منتظر رفتن است، بلاخره در باز می شود و زندانبان می گوید که وسایلش را جمع کند. صورتم را می بوسد و توصیه می کند که حتما غذا بخورم. حالا دیگر در تنهایی سلول نشسته ام. یک مشت می‌کوبم به سلول سمت چپ که مهسا نادری در آن است. او هم یک مشت می کوبد که یعنی تنها شده. هم سلولیهایمان، هم پرونده بودند و با هم رفته اند. من مانده ام در سلول 23 و مهسا مانده در سلول 22.

تنها شده ام دوباره و باز، هم‌سلولی دیگری آزاد شده و باز من هستم. من مانده‌ام. سعیده، پروین، ژیلا و حالا مرضیه

 

دو ساعت شاید گذشته است. نگهبان می‌گوید که وسایلم را جمع کنم برای تغییر سلول.. همه چیز را جمع می‌کنم، پتوها را تا می‌کنم. کلی اسباب دارم. به شوخی به مرضیه می‌گفتم: برای خودم جهیزیه جمع می‌کنم. نگهبان نوبت به نوبت وسایلم را می‌برد. چشم بند را می‌زنم و پتو بر دست. می‌روم به انتهای راهرو و از آنجا به بند 1.. سلول شماره 13. قبلا در روز چهارم بازداشت، دو سه ساعتی را در اینجا بوده‌ام.

 

سه نفر هستند. اولین نفر، حوری است که میشناسمش از همان سه ساعت با هم بودن . و دیدنهای کوتاه در ماشین ملاقات. آن دو نفر دیگر می‌پرسند که ما همدیگر را میشناسیم؟  و حوری معرفی می کند که شیواست..

 

با کبری و روشنک دست می‌دهم.

کبری جوانتر است. قد بلندی دارد با موهای کوتاه مشکی..سفید رو است و آرامش صورتش تحت تاثیر قرارت می‌دهد. بچه ها میروند هواخوری، من می‌مانم تا وسایلم را مرتب کنم..

 

کبری 28 ساله است، سیاسی نیست و اهل آن هم نیست، در شلوغی‌های انتخابات چه قبل و چه بعدش سهمی نداشته.. اصلا او را با این وادی کاری نیست.. اما محکم است و آگاه به حقوقش.. او را به همراه شوهرش در مراسم چهلم شهدا در بهشت زهرا گرفته‌اند و حالا بیش از یک ماه است که اینجاست و بازجویی هم ندارد.

 

با وجود سن کمش، مادر سلول است.. غذا را می‌آورد، می‌برد. سالاد درست می‌کند، ظرف می‌شوید.. و اعتراض می‌کند به دستشویی..

 

خانم مدیر هم از او دل خوشی ندارد، هی غر می‌زند که چرا دستشویی‌هایش طولانی است، آخر می‌دانید در اینجا همه به یبوست مبتلا شده‌اند .. بچه ها می‌گویند به خاطر کم‌تحرکی است و مدام بقیه را تشویق می‌کنند که آب بخورند.

امشب دیگر خانم مدیر نمی‌تواند تاب بیاورد. به در دستشویی می‌کوبد و با ‌آن صدای تیز و بلندش می‌گوید که :خانم زود باش بیا بیرون.. کبری اما چند دقیقه‌ای بعد بیرون می‌آید، در سلول را محکم به هم می‌کوید به نشانه اعتراض. خانم مدیر با عصبانیت در را باز می‌کند و می‌گوید : چشم بندتو بزن بیا بیرون..کبری چشم بند را می‌زند و می‌رود.. ما گوشهایمان را چسبانده‌ایم به دریچه‌های دیوار که می‌خورد به راهروی بغلی.. می‌خواهد کبری را بندازد انفرادی، کبری نمی‌گذارد و می‌گوید که شما حق چنین کاری را ندارید. صدای خانم مدیر تیزتر می‌شود و مدام می‌گوید که صداتو بیار پایین.. خفه شو.. توهین، توهین و توهین.. حوری نگران و افسرده است.. چشمان روشنک نم شده و من فقط گوش می‌دهم تا دقیقا ببینم موارد نقض حقوق زندانی را!

 

کبری برمی‌گردد به سلول، بغض دارد. گوشه ای می‌نشیند، هیچ‌کس سوالی نمی‌پرسد. بغض دارد و چشمانش پر از اشک می‌شود.

×××

هر روز نامه می‌نویسد به رئیس زندان و ملاقات شوهرش را می‌خواهد.. صدای اشکان هر روز به گوشمان می‌رسد، صدای فریادها و ضجه‌هایش که مدام می‌گوید: زن من کجاست؟

 

صدای اشکان که بلند می‌شود، کبری به هم می‌ریزد، بی قرار می‌شود.. شخصیت آرامی دارد و نمی‌تواند فریاد بزند.. بی قرار است.. چهره‌اش درهم می‌شود.. اشکان گریه می‌کند..

+++

سلول 14 و 15 که باز می‌شود، ما پشت دریچه یواشکی می‌ایستیم که ببینیم بچه ها را..

عاطفه.. مهسا.. هنگامه.. و صغری خانم..

 

سلول 15 یک زندانی بیشتر ندارد.. فریبا..

 

××

 

امروز، کارگاه حقوق شهروندی برگزار کرده‌ایم..

حوری و کبری نشسته‌اند مقابل من و من از حقوق متهم می‌گویم برایشان، ماده‌های قانونی که می‌شناسم.. آیین دادرسی کیفری، آیین‌نامه حقوق شهروندی، اعلامیه جهانی حقوق بشر

بچه‌ها سوال می‌پرسند و من در حد دانسته‌ها جواب می‌دهم.. کبری می‌گوید: " پس  با این حساب هر چه در اینجا بر ما می‌رود، غیرقانونی است".. این چنین است، متاسفانه

××

 

باز صدای اشکان است.. امروز گریه‌هایش دیگر امان همه را بریده.. چند روز است که به کبری قول می‌دهند که می‌گذارند شوهرش را ببیند.. اما خبری نیست.. اشکان به در ودیوار می‌کوبد.. ضجه می‌زند.. کبری بی‌قرار است ... چهره‌اش باز درهم رفته.. می‌گویم : داد بزن.. اینجا از صدای بلند وحشت دارند.. سختش است، می‌دانم، بعضی آدمها داد زدن در مرامشان نیست و کبری از این طیف است.. با نگهبان صحبت می‌کند، او قول پیگیری می‌دهد.. اما خبری نمی‌شود، دوباره و دوباره.. صدای اشکان، دارد همه را دیوانه می‌کند.. صدای ضجه های یک مرد و التماس‌هایش..

بلاخره کبری فریاد می‌زند.. به در می‌کوبد.. جیغ می‌زند.. "اشکان من اینجام! " او داد می‌زند تا شاید شوهرش بفهمد که او در آنجاست.. صدای کبری اما به جایی نمی‌رسد به جز دفتر رئیس بازداشتگاه.. دریچه‌های سلولمان بسته می‌شود که صدای کبری بیرون نرود.. او با لگد به در می‌کوبد.. من و حوری ساکتیم و گوشه سلول فقط نگاه می‌کنیم.. داد می‌زند که من باید رئیس بازداشتگاه رو ببینم وگرنه تا شب همین بساط رو ادامه می‌دم..

 

××

مامانی با آن صورت مهرباشن در را باز می‌کند.. کبری خشمگین می‌گوید که من از اول می‌خواستم با شما صحبت کنم، من باید شوهرمو ببینم، این حق منه.. مامانی با همان لبخند می‌گوید که حق با توست.. هرچه کبری درشتی می‌کند، هرچه تندخویی می‌کند، مامانی با لبخند پاسخش را می‌دهد، کبری آرام می‌شود و برده می‌شود پیش رئیس بازداشتگاه.

××

 

گریه‌های اشکان اما ادامه دارد.. با وجود ملاقات چند دقیقه‌ای، او آرام‌تر نشده و کبری هم بعد از ملاقات حالش بدتر است.. می‌گوید: این آدمی که من دیدم، اصلا اشکان نبود.. روانی شده بود..

روزهای ماه رمضان، زندان روایت مخصوص خودش را دارد.. آن‌هایی که روزه می‌گیرند و‌آن‌هایی که نمی‌گیرند، زیاد تفاوتی با هم ندارند. در سلول ما، حوری روزه می‌گیرد و من و کبری روزه خواریم..

اما هیچ وقت غذایی که از سحر می‌گیریم برای ناهار قابل خوردن نیست.. بنابراین، تمام ساعت‌های روز من در انتظار افطار می‌گذرد که ببینم امروز چه می‌دهند.. عین بچه ها اشتیاق افطار را دارم. کبری و حوری سرشان به قرآن و دعاست..

××

عصر شنبه است.  تمام دغدغه‌مان در این چند روز این بوده که بدانیم یکشنبه عید فطر است یا دوشنبه.. که اگر عید روز دوشنبه باشد، ملاقات‌هایمان لغو می‌شود و ما خدا خدا می‌کنیم که ماه همین امشب دیده شود.

عصر شنبه است و مثل همه روزها، نشسته‌ایم پای تلویزیون.. در باز می‌شود و مامانی دو برگه می‌دهد برای من و حوری که برگه استرداد اموال است. به حوری می‌گویم که این برگه را زمان آزادی می‌دهند. وقتی قرار است از اینجا بیرون بروی. او باورش نمی‌شود . من فکر می‌کنم که حوری هم دارد آزاد می‌شود. کبری خوشحال است برای ما. نمی‌دانیم که قرار نیست آزاد شویم. وسایلمان را جمع می‌کنیم. لباسهایمان را تحویل می‌دهند. بعد از مدتها کفشهایم را می‌پوشم و مانتویم را تنم می‌کنم. کبری ایستاده است و رفتن ما را می‌بیند. می‌بوسمش. لحظه آخر می‌گویم که خبرش را کار کنیم؟ می‌گوید که چنین کنم.. او تنها می‌شود در سلول.. ما می‌رویم به قرنطینه بند عمومی. کبری می‌ماند و من نمی‌دانم در تمام این 30 روز بدون ما، چه گذشته بر او و دیگران.

××

حالا عصر جمعه است. .. غروب‌های جمعه عجیب دلتنگی می‌آورد در زندان، حالا 30 روز است که تلویزیون ندیده‌ام و میدانم بچه ها حالا سرشان به تلویزیون گرم است. در پشت آن سلولهای در بسته.

30 روز گذشته است. احساس خوبی ندارم. احساسی که خاص چنین روزهایی است. روزهایی که تو می‌آیی بیرون و دیگرانی که می‌شناسیشان و با هم رفته‌اید زندان، می‌مانند به انتظار آزادی..

کبری را کسی نمی‌شناسد. نه تلفن زده.. نه ملاقات دارد هر دوشنبه.. نه کسی که پیگیر کارهایش باشد.

تنها یاد من است که گاهی به یادش می افتد. و ناتوانی‌ام برای آزاد کردنش.

 

.  پی‌نوشت1: این پنجمین آدرسی است که عوض می‌کنم

 

پی‌نوشت2: شنیدم که قرار بازداشت هنگامه به قرار مجرمیت تبدیل شده و آزادی‌اش منتفی، یعنی باید در زندان بماند تا زمان دادگاهش، خیلی ناراحتم

 

پی‌نوشت3: حوری( فاطمه ضیایی آزاد) به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین در زندان بود، از اسفندماه تا حالا، فقط به جرم اینکه رفته بود تا دو دخترش را در اشرف ببیند. 3 ماه انفرادی، 7 ماه 209 و حالا بند عمومی

 

پی‌نوشت4: مهسا نادری، 20 ساله است، آن موقع که بازداشت شد، 19 ساله بود. 1سال حکم گرفته ازشعبه 28 دادگاه انقلاب. با تقاضای عفو مشروطش مخالفت شده. 7 ماه در 209 بود، 3 ماه انفرادی

 

پی‌نوشت5: " مامانی" یکی از نگهبانان 209 است. مهربان است. آرام است. تمام زندانی‌ها دوستش دارند.

 

پی نوشت: این آدرس نهایی من است. تا قبل از اینکه فیلتر شوم دوباره:

 

http://www.azadiezan.co.cc/

 

بنابراین دیگر لازم نیست به این آدرس بروید:

http://azadiezan1.mihanblog.com/

 

 

این دو خبر مربوط به کبری است

 

 

   


   


نظرات()   
دوشنبه 27 مهر 1388  10:37 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: شیوا

همیشه تصور موقعیت آدم‌هایی که در یک مکان عمومی، حالشان بد می‌شود و می‌افتند برایم جالب بوده.. و انگار قرار است همه تصورهای جالب، برای تجربه هم که شده سرم بیاید.

 

ایستگاه مترو دروازه دولت است، من ایستاده‌ام منتظر قطار.. شلوغی صبح شنبه، مثل همیشه تکرار می‌شود..

 

عرق می‌کنم، خیس می‌شوم، بدنم بی‌حس می‌شود، ناگهان چیزی را نمی‌بینم..

می‌فهمم که روی صندلی می‌نشانندم.. می‌فهمم که سرم به گوشه‌ای خم شده و دستهایم عین مرده‌ها آویزان است.. می‌فهمم که قدرت بلند شدن ندارم..

صدای محوی می‌گوید، پاشو بریم خونه..

نمی‌توانم.. او نمی‌داند..

می‌فهمم که روی زمین، دراز به دراز خوابیده‌ام، چشمهایم روی هم است و اطرافم پر از همهمه.. می‌فهمم که سنگهای ایستگاه، سفت است و سرد.. کسی کیفم را زیر سرم می‌گذارد و من دستهایی را فشار می‌دهم از درد..می‌فهمم که مردم دورم حلقه زده‌اند وهرکس تجویزی می‌کند. پاهایم را بلند می‌کنند و می‌گذارند روی صندلی.. من دراز به دراز روی سنگهای ایستگاه دروازه دولت خوابیده‌ام..

می‌فهمم که برانکارد می‌آید.. مردانی می‌گویند که کمک کنید تا بذاریمش روی برانکارد.. دستهایی پاهایم را می‌گیرند.. من بلند می‌شوم از روی زمین.. چشمهایم را فشار می‌دهم روی هم.. و لبه برانکارد تنها جایی است که می‌شود فشار داد.. درد دارم.. درد دارم.. و نمی‌خواهم ناله کنم..

تاب می‌خورم میان چهار نفری که هی تکان تکانم می‌دهند.. دلم می‌خواهد داد بزنم یواشتر.. درد دارم..

صدا اما در نمی‌آید..

می‌فهمم که دوباره روی زمین می‌گذارنم.. مردانی بالای سرم ایستاده‌اند.. نام و مشخصات.. من دیگر ناله‌های خفیفی می‌کنم.. وای.. درد دارم.. دستهای نازنین را فشار می‌دهم.. مرا به خانه ببرید.. اورژانس در راه است.

لیوانی آب قند و سوال‌هایی که می‌پرسند آیا سابقه داشته.. و هی می‌گویم نه.. نه .. نه..

 

حالا آرام‌تر شده‌ام.. اورژانس رسیده.. فشارم طبیعی است.. کابوس تمام شده است.. بلند می‌شوم، رضایت می‌دهم که بروم خانه.. کاغذی را امضا می‌کنم.. از مقابل ایستگاه دربست می‌گیریم تا خانه.. مرد راننده که شرایط را می‌بیند، کرایه نهایتا 2000 تومانی را 4000 تومان حساب می‌کند. حیف که حوصله اش را ندارم.. وگرنه به او می‌فهماندم که این رسمش نیست..

 

می‌خوابم..

 

کابوس تمام شد.

 

پی‌نوشت: امروز رفته بودم دادگاه انقلاب برای پس گرفتن وسایلی که از خانه بردند، در برگه رایانه‌ای که شماره پرونده را درج کرده بود، نوشته بود تاریخ بازداشت: 3 شهریور!.. عصبانی شدم، گفتم یعنی چی که این تاریخ رو زدید؟ من 24 خرداد بازداشت شدم، .. مرد گفت: ناراحتی دوباره برگرد اون تو.. راستش خیلی بهم برخورد، یعنی دوماه و نیم از مدت بازداشت، اصلا در هیچ کامپیوتری ثبت نشده.. یعنی هیچی!

وسایلم را هم نگرفتم، گفتند پرونده رفته برای اظهارنظر و در شعبه نیست!

 

پی‌نوشت: خیلی این روزها ناراحتم، برای کبری که 80 روز است بدون ملاقات و بدون تلفن و بدون هیچ چیز دیگری در بند 209 است. دلم برای آرامش صورتش لک زده..

خیلی اندوهگینم برای تمام شبهایی که همچنان در سکوت 209 می‌گذرد برای هنگامه، کبری ، فریبا و البته فریبا و مهوش( از یاران بهایی).. حس بدی دارم

 

 

 

 

 

   


نظرات()   
دوشنبه 20 مهر 1388  09:57 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 20 مهر 1388 10:43 ب.ظ
توسط: شیوا

وارد سالن ملاقات که می شوم؛ چشمم می چرخد روی زندانیها، آنهایی که هستند، آنهایی که مانده اند.دست چپ، روی اولین صندلی، چهره ای آشناست، تنها یک نگاه به هم می اندازیم و من کمی فشار می آورم به ذهنم تا بفهمم این دختر" شبنم مددزاده" است. حالا هفتاد و چند روزی گذشته است و من به شبنم که نگاه می کنم، خجالت زده می شوم از روزهای زندانم، دلم قرص می شود به صورت این دختر و بعد تمام دلخوشیم، روزهای دوشنبه است تا چشمم خشک شود به درب سلول تا کی خانم نگهبان بگوید که حاضر باشم برای ملاقات و من هی خدا خدا می کنم، که کاش شبنم هم باشد.

چند باری توی ماشین ملاقات با هم می نشینیم، اتهامم را می گویم و از تو می پرسم، انگار خنده از لبانت پاک نمی شود، اولین جمله ات این است که " همه اتهاماتشان نابجاست، من اقرار نکردم" و باز دوشنبه ها..

حالا دیگر آمدم سلول کناری تو، ششمین بار و یا شاید بیشتر است که سلولم را عوض می کنند.حالا سلول شماره 13هستم، دیوار به دیوار و مشت به مشت که روی دیوار می کوبیم و احوالی می پرسیم در روز از هم. انگار با مشت ها، می فهمیم که چه می گوییم.

درکه باز می شود برای دستشویی یا حمام، از زیر چشم بند، نگاهم به درون سلول شماست و تو که همیشه منتظر، پشت دریچه ها ایستاده ای تا عبور زندانی ای را ببینی و از پس 7ماه بودن در بند 209، باور کنی که هنوز زندگی جریان دارد و هستند دیگرانی که مهمان این راهروها و این توالت های ساعتی باشند.

* ساعت از 12‌ شب گذشته، اینجا بند متادون است، همان قرنطینه معروف، ما جوانترها دورهم نشسته ایم و از چیزهای خوب می گوییم و قهقهه سر می دهیم. همه می دانیم که من به زودی رفتنی هستم و من اندوهگینم از ماندن شما.. باز اما می خندیم و برای هم روی کتاب ها و کاغذها، خطی به یادگار می نویسیم.

شبنمم، وقتی از روزهای انتخابات برایت می گفتم، با شور و اشتیاق می شنیدی و حسرت می خوردی که چرا نبودی در خیابان های این شهر، من هم چون تو حسرت داشتم که چرا زود بازداشت شدم و نماندم تا حضور مردمم را در خیابان ها ببینم. اما بگذار بگویم، که آنچه این روزها در فیلم ها و عکس ها می بینم، فجیع تر از تمام ذهنیتی بود که داشته ام. خواهر جان، این روزها، بارها گریسته ام، از دیدن صورت خون آلود ندا، ربان سبز رنگ سهراب، از تصور آنچه در کهریزک گذشت، از کشتار مردم و خشونت عریانی که نمونه اش را ندیده ای و نمی توانی تصورش را بکنی. من پس از 102‌روز گریستم، خواهر، برای مردمم، برای روزگاری که بچه های یک آب و خاک، روی یکدیگر چماق و اسلحه می کشند، گریسته ام. من می ترسم شبنم، می ترسم از این روزگار که انسان به انسان رحم نمی کند.

گفتم آزاد که شوم، برایت مطلبی خواهم نوشت .قرار بود از خنده های تو بگویم و از مقاومتت پس از بیش از 7 ماه بازداشت، اما حدیثم، حدیث مرگ شد و شکنجه..

اما تو بخند خواهر جان، روزهای زندان را همچنان به سخره بگیر، تمام خنده هایت را با نفرت بالا بیاور روی صورت بازجویی که به حرمت آغاز ماه مهر هم که شده، آزادت نکرد تا پشت صندلی های دانشگاه برگردی.

بخند خواهر جان، خارج از آن دیوارها که جوانی ات را احاطه کرده اند، شهری است که بوی خون می دهد، بوی مرگ. آنجا که هستی، خیالت راحت است که روی خون نداها راه نمی روی، آنجا بودن شاید حس بهتری باشد در این روزها،این بیرون، تمام آسفالت های این شهر پر تقلب، رد خون مردمی را دارند که هیچ نخواستند جز رأی هایشان.

چشمان خواهرت به اشک می نشیند، وقتی مرا می بیند که تازه بازگشته ام از فراسوی دیوارها، بوی ترا می دهم شاید که اشک در چشمان خواهر می لرزد و به آزادی تو فکر می کند، به 8‌‌ماهی که نبوده ای و سرنوشتی که روشن نیست..

اما نیمکت های دانشگاه تربیت معلم، دفتر انجمن اسلامی، همان درخت بید معروف دانشکده ریاضی، حضورت را طلب می کنند، دیوار را پشت سر بگذار و به پاییز سلامی دوباره کن.

بخند شبنم، به هرچه دیوار و زندان است بخند. به آقای علوی با آن ژست انسان دوستانه اش بخند.

بخند به آنان که گمان می کنند می توانند با زندانی کردن، خنده را از لبانت بگیرند. تو 8 ماه است که ایستاده ای. این روزهای باقیمانده را هم بخند خواهر.

پی نوشت: امروز 20 مهرماه،سالروز تولد شبنم بود. شبنم حالا در بند نسوان زندان اوین است. و میدانم که امشب هم می خندد. 22 سالگی مبارک خواهرم.

 نامه شبنم مددزاده از زندان اوین

 

جلسه دادگاه شبنم مددزاده بار دیگر به تعویق افتاد

   


نظرات()   
  • کل صفحات:5  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  •   

زنده باد عاطفه

زندانیان سیاسی را آزاد کنید